خرید بک لینک
5 مهرموضوع «5 مهر» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. بر اساس اطلاعات منتشرشده، اقا چندروزه ننوشتیم نه اینکه خبری نباشه وا...دیروز شهابو دیدم.چقد این ماهه چقد عشقه خیلی مهربونه خیلیم اقاس. کیف کردم همچین رفیقی دارم...بدی دیروز فقط دوروغایی بود که به خاله ئو... در ادامه مهم‌ترین نکات این گزارش ارائه شده است.اقا چندروزه ننوشتیم نه اینکه خبری نباشه وا...دیروز شهابو دیدم.چقد این ماهه چقد عشقه خیلی مهربونه خیلیم اقاس. کیف کردم همچین رفیقی دارم...بدی دیروز فقط دوروغایی بود که به خاله ئو مامانم گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 7:05

8 مهرموضوع «8 مهر» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آنچه تاکنون منتشر شده حاکی از آن است که ...روز سختی بود، واقعیتش شبشم تعریف نداره. حالم بده. از سرما متنفرم و خستمه. دلم میخواد برگردم تهران زودتر...این وسطم شهاب هسفهمیدنش یه چی از سختم بالاتر. نمیفهممش. انقد ماهه که... در ادامه با جزئیات کامل این موضوع همراه باشید....روز سختی بود، واقعیتش شبشم تعریف نداره. حالم بده. از سرما متنفرم و خستمه. دلم میخواد برگردم تهران زودتر...این وسطم شهاب هسفهمیدنش یه چی از سختم بالاتر. نمیفهممش. انقد ماهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 7:05

امروز 18 مهرماهِ کلی هیجان زدم. حالی به حالی میشم همش. بس که عصبیم. اتفاق خوب اینروزام دانشگاس و البته شهاب:)دوسداشتنیه مهربون اخموی مننن، دوسش دارم. اونو نمیدونم ولی من بسی خوشحالم که هست. مصی جانمم هس. سرش شولوغه درساش سنگینه ولی هس تنهام نمیذارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 0:57

امروز اولین روز من تو دانشگاه بود. خیلی خوب بود. حتی استاد محمدی که همه میگفتن ورندار باهاشو حتی امروزم میگفتن حذف کن... تازه سر کلاسش یه دوست خوبم پیدا کردم:) محیا(。’▽’。)♡ استاد زبانمونم دوس داشتم:) کتابمم گرفتم. خلاصه که خوب بود. خداروشکر. پسرای دانشگا یجورین و به نظر میاد تنها دلیلشچ سن کمشونه. اینا مردن مثلاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: شنبه 13 آذر 1400 ساعت: 19:58

سلام اقا چندروزه ننوشتیم نه اینکه خبری نباشه وا... دیروز شهابو دیدم.چقد این ماهه چقد عشقه خیلی مهربونه خیلیم اقاس. کیف کردم همچین رفیقی دارم... بدی دیروز فقط دوروغایی بود که به خاله ئو مامانم گفتم گفتم میرم مصیرو ببينم وای خیلی خوب بود محرم چه حالو هوایی داره. خاصه. متفاوته. فقط گریه های اخر روضه خانومارو چون از درکم خارجه ، نمیفهمم. نذریم گرفتیم بعد هیئت، قرمه سبزی بود ٥شنبه قرار بریم تنکابن. بعد از مدتها دوباره تنكابن. برای تفریح. راستش من دوسداشتم بمونم خونه برم هیئت، بشینم مسجد، دسته روی... وای من میخوام اونجوری زندگی کنم. چرا دوروبریای من اعتقاد ندارن؟ من دوستندارم الان برم تفریح از چیزایی که دیشب روحانیه هیئت داش میگفت، این بود که خدا برای همه چیز محدوده تعیین کرده و عقل ما هم یه محادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 16:58

حسِ قشنگی که تو دلم گذاشتِ، باعث میشه تا من هرروز سختتر تلاش کنم که به بهترین خودم تبدیل بشم... . . . روز سختی بود، واقعیتش شبشم تعریف نداره. حالم بده. از سرما متنفرم و خستمه. دلم میخواد برگردم تهران زودتر...این وسطم شهاب هس فهمیدنش یه چی از سختم بالاتر. نمیفهممش. انقد ماهه که به دل میشینه فقط. دوسش دارم فقط یه چی از من به شما نصیحت؛ خودتونو تو موقعیتی که بدتون میاد نذارین...به شخصه از انتظارو صبر متنفرم. امیدوارم درک کنه... . . دلم ميخواد برم دانشگاهو سرم گرم شه خستمه خسته. روزای خوبببب بیاین فقط یه چیزی. من از راه متنفرم مخصوصا با حال ناخوش. امیدوارم خوب شم تا دوشنبهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 16:58

من اما ازون ادمام ک خودشونو گول میزنن...

میدونی همه چی پنهونیش قشنگه همه چی. من اما بلد نیستم...

خدا منو از خودم نجات بده . بقیه هم راحت میشن :)

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 16:58

و امشب دقیقا شورو میشه...امشب...

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 16:58

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دستو زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 6:26

سلام مجدد به بلاگفا.

من آنیتا هستم.دانشجوی ترم اولیرشتمم مدیریت مالیه.متولد اردیبهشت ماهم.

در حال حاضرم تهران زندگی میکنم. دوسدارم اینجا هرروز بنویسم. از این فضا لذت میبرم واقا.

دلم میخواد خوبو بد اتفاقای روزمو با این وبلاگ ثبت کنم

برچسب: درباره, نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 1:26

فیلمThe covenantواقعا چرت بود.خیلی وقته یه فیلم ترسناک درست درمون ندیدم. روز جالبی نساختم راستش. کارایی که باید انجام میدادمو خُوب انجام ندادم و بله فقط به خوردن خوابیدن گذشت.فردا احتمالا سرم شولوغ خواهد بود... آنیتاهستمو حذف کردم و جاش اومدم اینجا بخاطر این که مطمئن بودم کسی نمیاد که بخونتم لاقل حالاحالاها دلم حرف زدن میخواد. راستش حرفم اگه نشد دلم یکیو میخواد بیاد، باشه، بخواد که باشه، بتونه کادامه مطلب

برچسب: شهریور, نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 1:26

دیشب دلم یه جوری بود. دلم میخواست بایکی حرف بزنم. هیچکی نبود که بخواد تنهاییامو پر کنه. دلم گرفته نبودا، انتظارم نداشتم. اون اولا چرا ولی الان که خیلی وقته میگذره نه. میگذرانیم رفیق. معصوم سرش شولوغه شهابم دم به دیقه که نمیشه باش حرف زد. حرفشونم میزنم ذوق میکنم به خدا بس که دوسداشتنین...

دلم میخواد به کتاب پناه ببرم. یه دنیایی مهربون تر. و دوست دارم با خودم آشتی کنم. خودِ گذشتمو مقصر نمیدونم فقط دوسدارم کمکش بکنم. حالشو خوب میکنم:) مگه نه اینکه باید آدم دست رو زانو خودش بذارِ بلند شه...

برچسب: شهریور, نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 1:26

بله روز معمولی ولی دوسداشتنی داشتم. اصا نمیدونم چطور گذشت. اوم. کلی تمرین حل نکرده دارم باید وقت بذارم:/ بچه ها اَم که معلوم نیس کجان ولی حتما سرشون شولوغه...دیشب با شهاب حرف زدم. خیلی هم ذوق کردم نمیدونم چرا ولی خیلی خوب میشه حالم باهاش. جالب اینه فقط من حرف میزنما، اون چیزی نمیگه ولی حال من خوب میشه:]ساعت هفت شد خاله پیچوند خریدم نرفتیم( ̄へ ̄) امروز قشنگ حس کردم که این چاقی چطور گند زده به اعتمادادامه مطلب

برچسب: شهریور, نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 1:26

خبررررر تابستان فرتید(。’▽’。)

شهاب راستی خواستگاری نرف:/

فردا میرم دانشگاااااا هوراااااا

خرید کردم امروز خوشالم:))

به به بهههه

برچسب: شهریور, نویسنده: نیکا حیدری تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی